امروز دیگه تمام وسایلاتو  با مامان پروانه و خاله مونا چیدیم وای با چه لذتی اونارو سر جاش قرار میدادیم با دیدن هر تکه ای از وسایل کلی ذوق میکردیم.

این هم عکسایی از سیسمونی باران گلم

 

 




عصری بعد از کار رفتم دنبال مامان بزرگ و بابا مهدی که با هم بریم سونوگرافی تا از سلامتیت مطمئن بشیم. وقتی دکتر دستگاهشو روی دلم گذاشت بابا مهدی موبایلشو روشن کرد و شروع کرد به فیلم گرفتن اول از همه صدای نازنین قلبتو شنیدیم که به قول بابا مهدی مثل دی جی میزنه بعد هم بقیه اندام ظریفتو نشونمون داد و گفت که همه چیز طبیعیه و دخترتون صحیح و سالمه.

وقتی از مطب بیرون اومدیم من گیر دادم که لب و بینی باران شبیه خودمه که یه دفه مامان بزرگ گفت که بچه سالم باشه فرقی نمی کنه شبیه کی باشه ولی باز من حرف خودم رو زدم که دخمل گلم شبیه خودمه.

بعد از اینکه مامان بزرگ رو به خونشون رسوندیم رفتیم دکتر برای بینی بابا مهدی که چند روز پیش شکسته بود معاینه کنه و بعدش چون خونه خاله مونا نزدیک بود ساعت ١٠ شب رفتیم اونجا تا ١٢ شب اونجا بودیم خیلی خوش گذشت چون خیلی وقت بود خونه خاله مونا و عمو بهروز نرفته بودیم.

آخرسر هم خونه بابا علی رفتیم شام خوردیم و بالافاصله از خستگی خوابیدیم.




یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ | نظرات شما ()

باران عزیزم امروز روزیه که باید از پدرای مهربونمون که این همه برامون زحمت کشیدن و بزرگ کردن و به سروسامونمون رسوندن تشکر کنیم حتی شده با یک شاخه گل Flower برای همین تلفن رو برداشتم و به بابا علی و بابابزرگ زنگ زدم و تبریک گفتم ولی چون مسافرت بودن نتونستم برم پیششون.

دیروز هم دوتایی رفتیم ولیعصر یه کت و شلوار سرمه ای خوشگل برای بابا مهدی خریدم .

ولی امروز یه روز خیلی قشنگی برای ما بود چون اولین حرکتتو توی این روز متوجه شدم وای نمی دونی چه لحظه زیبایی بود بابا مهدی هم ذوق کرده بود و هم حسودیش میشد که نمی تونه تکوناتو حس کنه. ولی ایشالله یکم بزرگتر شدی حرکاتت شدیدتر میشه و بابا مهدی هم از روی شکمم بزرگم لمست میکنه.

از اینکه دیگه میتونم حرکات باران گلمو حس کنم بی نهایت خوشحالم  




دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸ | نظرات شما ()

امروز پنج شنبه تعطیلم از صبح زود بلند شدم شروع کردم به پختن یه کیک خوشگل برای تولد خاله مونا که امروزه.

بعد از اینکه کیک رو درست کردم رفتم بیرون  یه شال خوشگل بنفش و شمع فشفشه ای خریدم و عصری هم بابا مهدی اومد و رفتیم خونه بابا علی و مامان پروانه تا اونجا بدون اینکه کسی بفهمه تولد بگیریم ... وقتی خاله مونا و عمو بهروز اومدن زودی کیک رو آوردیم و با دایی رضا سرود تولدت مبارک رو خوندیم خیلی ذوقیده بودن و خوشحال شدن بعد از اینکه خاله مونا کیک رو فوت کرد  شروع کرد به باز کردن کادوها  آخر سر هم گفت که منم برای باران عزیزم کادو گرفتم که دیگه اونجا من وقتی کادو رو باز کردم حسابی با بابا مهدی ذوق کردیم.

 

اینم تشکر باران گلم از خاله مونا




پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸ | نظرات شما ()

امروز اولین روزیه که برای باران عزیزم خرید کردیم با مامان پروانه و بابا علی و خاله مونا رفتیم اولین خرید هم یه پیراهن دخترونه خوشگل سفید و نقره ای که می تونی شش ماهگی بپوشی و دل ببری گرفتیم بعدشم یه کم از  وسایلاتو خریدم چون من پاهام درد میکرد زیاد نتونستیم بگردیم زودی خونه برگشیم.

وای که چه لذتی داره خرید کردن برای نی نی ... تا شب که بابا مهدی بیاد و خریدارو ببینه دل تو دلم نبود وقتی بابا مهدی دید بالافاصله ازشون عکس گرفت البته چون با موبایل بود زیاد باکیفیت نیافتاده ولی بازم خوبه.




پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ | نظرات شما ()

از صبح دل توی دلم نیست ساعت11:30 سونوگرافی نیاوران وقت گرفتم برای تعیین جنسیت و سلامت جنین... سر ساعت رسیدیم ولی مامان پروانه زودتر از ما رسیده بودن تا ساعت 1:30 به انتظار نشستیم تا بالاخره نوبتمون شد اول از همه خانم دکتر صدای قلب فرشتمونو گذاشت این بهترین صدایی بود که تو عمرم شنیده بودم صدایی که نشون میداد یه فرشته کوچولو توی دلم خونه کرده . بعد دکتر گفت که نی نیتون صحیح و سالمه و همه چیز طبیعیه (خدایا شکرت) و ما توی مانیتور تمام اعضای ظریف بدنتو می دیدیم حتی ستون فقراتتم نشونمون داد ولی اینقدر خودتو جمع و جور کرده بودی که دکتر گفت برو بیرون 20 دقیقه قدم بزن و دوباره بیا تا این وروجک رو ببینم.

دوباره که پیشش رفتیم بعد از معاینه مجدد گفت که فرشتمون دخملههههههههههههه

هورااااااااااا یه دختر ناز و مامانی خدا بهمون عطا کرده.

نمی دونی چه لحظه زیبا و به یادماندنی بود مامان پروانه که بی نهایت خوشحال بود و می گفت که دختر رحمته خونس بهتون تبریک میگم.

من و بابا مهدی هم تصمیم گرفتیم که اسم فرشتمونو باران بزاریم.




پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ | نظرات شما ()

مامانی اولین عید زندگیت مبارک هوراااااااااااااااااااا

جمعه ساعت سه و ربع بعد از ظهر سال تحویل شد من و بابا مهدی و فرشتمون سه تائی باهم سر سفره هفت سین بودیم  خیلی لحظه قشنگی بود دوتائیمون از اینکه جمعمون سه نفری شده خیلی خوشحال بودیم . دعا کردیم که ایشالله فرشتمون صحیح و سالم پا تو این دنیا بزاره و دنیای قشنگمون رو زیباتر کنه.

خدای مهربون شکرت   که ما رو به آرزومون رسوندی و ایشالله که توی این سال جدید کسایی که آرزوی مادرشدن رو دارن به مراد دلشون برسون ... آمین




شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸ | نظرات شما ()

 

 
 

امروز صبح با مامان پروانه و بابا مهدی رفتیم آزمایشگاه برای اینکه از بودن فرشتمون مطمئن بشیم ... توی سونوگرافی مشخص شد که قطعی من مامان شدم و یه نی نی ناز و خوشگل تو دلم خونه کرده  اینقدر بابا مهدی ذوق کرده بود که به دکتر گفت: نی نیمون دخمله یا پسمله که دکتر خندید و گفت حالا خیلی زودهههههههههه




یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧ | نظرات شما ()
Blog Skin